story05




« next Order previous »

من از تمامی این منظره به شدت تعجب کرده بودم و بی آنکه بدانم مرا خواب در ربود صبح چشم باز کردم همه چیز را واژگون میدیدم .من به راحتی پاهای خود را دور میله ای قلاب کردم و به خواب رفتم.بالهایم آویزان میشود ،با دیدن گربه ای که نشسته بود با دهانی باز مرا نگاه میکرد.خنده ام گرفت او منتظر بود که من پاهایم سست شود و به سمت دهانش سرازیر شود و به سمت دهانش سرازیر شوم .آنطرفتر بانو به روی یک صندلی روبروی آینه ای نشسته بود وخود را نگاه می کرد .در حقیقت من 2 تا بانو میدیدم.در انتهای اتاق اتاق تخم مرغ بسیار بزرگی بود که یک شانه به سر روی آن نشسته بود .

Comments


Send Comment on this photo:

Name :
Email :
Website :
Body :
Security Code
     
SEND