story06




Order previous »

خورشید بالا آمده بود و همه جا را روشن کرده بود. خیمه ای دیدم به شکل مثلثی بزرگ که در درون آن پیرمردی نشسته بود با ریشی بلند و در کنارش عصا، کنار چادر توپ بسیار بزرگی بود که پسرک کوچکی روی آن ایستاده و دستهاش را باز کرده بود. پسرک کلاه بسیار بوقی بسیار بزرگی بر سر داشت، ادامه کلاهش به ماه می رسید از ابرها می گذشت. بر بالای چادر میله باریکی که به آن پرچمی وصل بود که چهره زنی را نشان می داد.

Comments


Send Comment on this photo:

Name :
Email :
Website :
Body :
Security Code
     
SEND